X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


چهارشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1386

آن تایتلد

 شما ؟
من ....
 
آره دیگه .. حتما منم شاس مخم ... نه ؟
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
nada más que la muerte
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
میدونی ...
 
تو ابسلوته منی .........
 
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
دیگه وقت خداحافظی رسیده بود ...
لحظه های آخر ..
برای آخرین بار ...
وقتی فاصله ام باهاش کم شد ایستاد ..
یه لحظه یه مکث کوچولو ...
نگاه های گره خورده ...
نفس های هن و هن ...
هر لحظه قوی تر از لحظه ی قبل ..
به اضافه ی یه استرس مبهم ...
تو چشماش پر از حرف بود ..
ولی انگار همه چیز داشت توی اون نگاه سنگین , غرق میشد ..
دستام رو گرفت ...
وقتی چشمای خیسش رو دیدم ..
وقتی فشار دستاش رو حس کردم ..
می دونستم می خواد یه چیزی بگه ...
بازوم رو گرفت .. 
تو اون لحظه ها حرفی برای رد و بدل شدن پیدا نمی شد ..
همه چیز تو فاصله ی چشم ها معنی میشد ...
توی اون اشکهایی که توی چشمش حلقه زده بود ... 
چه لحظه ی غم انگیزی ...
خواستم بهش بگم برووو ...
ولی حرفم رو قطع کرد ..
گفت :
" می دونی ... دیگه طاقت ندارم .. دیگه تحملم تموم شد ...
مگه من آدم نیستم .. منم مثل هر آدم دیگه ای می تونم احساس داشته باشم ...
میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟ ... "
گفتم حتماً ..
گفت :" تو رو خـــــــــــدا بذار اول من برم wc !! "
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
شایدم ...
2 ساله ....
تو گلوم گیر کرده ...
 
اینم بمونه .......
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
خوب هر چی رو که می خواستم بگم ...
هم شنیدم یه جاهایی ...
هم خوندم یه جاهایی ...
بعد پاک کردم یجورایی ...
حالا برو بگو حرفای منو نوشت ......
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
: هوی !
- بله ؟
: بیا اینجا ....
- بله ؟
: برو بیرون ...
- بله !


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 06:46 ب.ظ

مغز متفکر (20)


بالا