X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1385

شیز دربدر

اووووف

به نظرت من الان یکم عوض نشدم ... !؟
می دونی الان سیزده کجاست ؟! ...
می دونی توی کدوم در هست ؟!
خوب نگاه کن به من !!!
فکر می کنی اگه یه دور بچرخم بتونی بگی کجاست ؟!!
 
عیدتون روز 13 تا اونجا که می تونست زور زد !!
و البته به صورت خفتی تمامش رو سر من خالی کرد !
 
اون از کله ی صبح که با خواب آلودگی تمام آینه ی ماشین رو به باقالی ها سپردم !
بعد هم رفتیم وسط حمله ی ملخ ها .. شایدم آدم ها ... یه جا برای نشستن پیدا کردیم ...
بماند که 45 درجه شیب داشت !
بعد فهمیدم باید بریم و 3 نفر دیگه رو هم بیاریم ...
رفت و برگشت دوم قاعدتا باید یک ساعت طول می کشید ...
قرار بود صبحانه بیرون خورده بشه ...
یعنی ساعت 9 - 9:30 .....
رفت نیم ساعت طولید ...
برگشت شش و نیم ساعت !!!
این وسط هم از سر سازگاری زیاد , حرف تو حرف با پدر !
صبحانه و ناهار و عصرونه ساعت 4 بعد از ظهر ...
این وسط سردرد در حد قبض روح ! هم گریبان گیر آدم شه ..
بعد راه برگشت ....
حالا اگه از دنده ی 1 و 2 و نیم کلاچ های رفتنه بخاطر ترافیک بگذریم ...
دیگه از دنده ی 4 برگشت نمیشه گذشت ....
نخیرم .. اصلا لذت بخش نبود دنده 4 .... !
چون منه بد بخت اونجا نشسته بودم ...
فکرشو بکن ...
وقتی می خواست دنده ی 3 رو ببره 4 من روحم غمگین میشد ... !
آخه شماها که تاحالا رو دنده نشستین بفهمین من چی کشیدم !
 
نه چیزی خوردم ..
نه فهمیدم چطوری گذشت ...
البته فهمیدم چطوری گذشت ..
یعنی خیلی زیاد فهمیدم !!
چون 13 دردناکی بود در کل ...


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 04:38 ب.ظ

مغز متفکر (19)


بالا