X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1385

پنبه ریز

سبک شدم

بعضیا فکر می کنن همه رو می شناسن !
خسته و مرده سوار تاکسی شدم ...
یه آقایی از نوع چپر چلاق سیریش نشسته بود تو !
بعد هی نگاه می کرد !!!!
یهو  گفت من می شناسمت !
حالا من به عمرم شبیه اش رو هم ندیده بودما ...
گفتم ما رو باش ببین وسط اینهمه آدم کی می خواد به زور منو بشناسه !
منم که حال و حوصلشو نداشتم .. انگار نه انگار ...
بعد گفت پسر ِ کی هستی !؟
گفتم فلانی !!
یخورده فکر کرد حالیش نشد باز ..
دوباره گفت ولی می شناسمت ...
نگاش کردم ..
گفتم : منو می شناسی ؟!
گفت آره ..
بهش گفتم مگه میشه .. ما تازه اومدیم تو این محل !!! فکر نمی کنم بشناسی !
دیگه لال فرمودن !
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
همسایه های اهل ذوق و هنر چقدر می تونن تو زندگی آدم مفید باشن ...
حالا قدیم که همه خونه بود و آدما از هم دور بودن ...
خونه اینور حیاط ...
wc اونور حیاط ...
همسایه اونورتر حیاط ...
الان که دیگه آپارتمانه و فوقش 2-3 متر با همسایه فاصله داری ...
فکرشو بکن ...
میری توی wc می شینی !
بعد تو حال و هوای خودتی !
همسایه ی محترم یدفه ضبط رو روشن می کنه ...
صداشو هم تا ته باز می کنه ...
یه نوار میذاره با صدای ...
خواننده محبوب ..
رباینده ی قلبها ...
جواد یساری ....
 
 
قشنگ میری تو رویا ...
بهترین فرصت همینه ..
که چی ؟
چشمات رو ببندی و ....
که تمام احساسات درونی خودت رو تخلیه کنی !
انقدر ادامه میدی تا آهنگ تموم شه ...
البته کاست تا مدت مدیدی می خونه !!
حالا میای بیرون ...
تا حالا انقدر سبک نشده بودی ...
نه ؟!


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 03:26 ب.ظ

مغز متفکر (12)


بالا