X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1384

تخت حلقوب !

بیا گولد کوئست !

از اونجایی که خیلی به درس می علاقم ! همون اول ترم بعد از انتخاب واحدیدن برگه ی انتخاب واحدم رو گمیدم ...
یعنی چی ؟ .. یعنی روز امتحان و ساعتش رو نخواهم دانست !
2 هفته قبل با استفاده از سرویس کردن با پیام کوتاه ! یا همون sms !! تاریخ امتحان رو پرسیدم ... نوشت : 25 ام ساعت 3 تا 5 ....... من همون لحظه تو ذهنم موند ! .. بخدا ....
 
روز امتحان ... ساعت 12 ظهره ...
دیگه از این آماده تر نمیشی ... توپ توپی ... آخرشی ...
چون تقریبا حدود 80 درصد درس رو نـــــخوندی !! ...
اون 20 درصد هم که خوندی به درد عمه ات اینا می خوره ... !
 
البته هنوز کار از کار نگذشته ...
کلی وقت داری تا ساعت 3 .......
پس بهترین کار اینه که مثل بچه ی آدم ! کتابت رو بگیری دستت و وقت رو تلف نکنی و مسنجرت رو روشن کنی !!! ...
 
یکم با هم حرف می زنید ... یکمی هم با خدا شوخی می کنید که سر امتحان یه حالی بهت بده !  .. بعد یهو یادت میفته که ساعت 2 توی دانشگاه با یکی قرار داری برای اینکه یه چیزی بهش بدی .... خدافظ .. لباس .. حرکت ...
 
ساعت 2:10 ... جلوی ساختمون آموزش ...
یهو : "دی دی دی دیدیم دیم ... دی دیم دیم ... دی دیم دام ............"
 
من: سلام ...
اون: سلام ... کجایی ؟
من: جلوی در ساختمون آموزش ..
اون: تو امتحان زبان چند داشتی ؟!؟
من: زبان 3
اون: چه ساعتی ؟
من: 3 تا 5 ... چطور ؟
اون: بدو بیا !! ... امتحان ساعت 1 تا 3 بوده  ..... !!
من: ......... !
من: توی Inbox ات رو نگاه می کنی ... می بینی نوشته بوده 13 تا 15 !!
 
ای خدا ......................... !
کیف و کتاب رو ول می کنی تو بغل دوستت و می دویی بالا ...
باید با اون آقا خشنه بحرفی ...
 
خشن!: چیه ؟! هان ؟! .. چرا الان اومدی ؟!
من: گفته بودن امتحان 3 تا 5 هست !!
خشن!: کی گفته ؟!
من: گفتن دیگه !!!
خشن!: خوب بشین حالا .. ولی فقط تا 3 وقت داری بنویسی !
 
به ساعت نگاه می کنی .. 2:15 رو تازه رد کرده ... تا 3 ؟؟ .. بدبختی رو داری می بینی توی ساعت !!!
می شروعی ... می نوسی و می نویسی ... خونسرد ... یواش یواش ... ساعت میشه 2:45 .. نفر اول بلند میشه میره بیرون .......
استرس تمام وجودت رو می گیره ...
حالا باید چیکار کنی ؟
باید ادامه بدی ..
هنوز وقت هست ..
مگه نه ؟
نه !!
چون چیزی واسه نوشتن نمونده دیگه !!
برگه رو میدی میری بیرون .....
حالا تو شدی نفر دوم که امتحانت تمومیده !
مدال نقره میدن بهت !
 
آقا خشنه فک مبارکش می چسبه به زانوهاش ! ...
خدا جون .. من می شوخم باهات به دل نگیر ... اینطوری حال منو نگیر .....
ترم آخریه با همین درسی که به زور گرفته بودم داشتم بدبخت می شدم ها ...
غیبت سر امتحان که ماست مالید ...
نمره هم در حد پاس به اضافه ی چند نمره بالاتر می گیری .....
همین که از امتحان محرومت نکردن باید کلاهت رو بندازی هوا ..........
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
من یه خواهشی دارم ..
تو رو خدا ... جــــــــــــــــون مادرتون ! ... دست از سر من بردارین ! ... من درباره Network Marketing خیلی میدونم !! ... دیگه نمی خوام چیزی بدونم ... لطف کنید اینقدر منو هفته ای 3 بار پرزنت نکنید .........
دیگه داره از حلقم میزنه بیرون ... بیخیال شو دیگه !
اون چیزایی که می خوای بگی  من خودم همشو حفظم ...
 
این عکس آقای پاپ جان پل خواجو !! در حال امضا کردن قرارداد .......
این آقای کیلویی 50 دلار .. ببخشید ... تنی 20 مارک !! (Tony Bismark) ... که نی دونم ! چرا بعد از اینهمه سال هنوز جوان ترین Bussines Man دنیاست !؟ .. اون بدبخت یه بار معروف شد .. شماها نمودینش با این پرزنت ها !
یا اون سکه ی امام خمینی که جزو پرفروش ترین ها هست و اخیرا تموم شد ! ........... یادمه 3 سال پیش هم که پرزنت شدم گفتن اخیرا تموم شده !!!
یا اون کتاب مسخره ی چه کسی پنیر مرا جابجا کرد !! .. فکر می کنید چرا جزو کتاب های پرفروشه ؟! ... چون هر کی میره قاطی N.Marketer ها ! مجبورش می کنن یدونه بخره !!
 
همه ی این شبکه ها ... نمی گم بده ... ولی من اصلا خوشم نمیاد ! ... خوبه ؟؟؟ راحت شدین ؟؟؟؟؟؟؟؟
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
  
خوب بچه ها ... اینم از قصه های امروز !
حالا برید بگیرید بخوابید ...
بقیشو دفه ی بعد میگم !!
خیلی زیاد شد !


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 03:46 ب.ظ

مغز متفکر (29)


بالا