X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


چهارشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1384

هــپــل

هه

wc های دانشکده ی ما یه بدیهایی داشت .. حالا درسته که wc هاش درش بسته نمیشه و باید با دست نگه داری .. ولی این به شرطی هست که دستت به در برسه ... نه اینکه 1 متر و نیم با در فاصله داشته باشی و مجبور شی کش بیای و توی یه وضعیتی بین نشستن و ایستادن باشی !! ... البته این باعث نمیشه که فضای باز و فراخ ! wc رو نادیده بگیریم ....
 
ولی خوب یه مزایایی هم داره ..
توی wc آقایون ! یه آینه داره به ابعاد 3 متر در 1.58 متر ! ...
ولی تو wc خانومها یه آینه به اندازه ی آینه ی ماشین ! داره ....
برابری حق خانوم ها و آقایون در اینجا رعایت شده !
چون :
دخترا که همیشه 15 تا آینه تو کیفشون دارن ... همش با هم تازه آینه ی پسرا بیشتر هم خواهد شد !
و اینکه دخترا اگه آینه ببینن دیگه بیخیال نمیشن و یکی دو ساعتی جلوش هستن ... به اندازه ی کافی به خودشون میرسن با همون آینه های خودشون !
ولی پسرا نه اینکه زیاد با آینه حال نمی کنن !!... این کار رو کردن که بلکه موقع رد شدن از جلوی آینه خودشون رو ببینن و یه دستی به سر و کله شون بکشن !
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
یه جا بله برون بود .. ما رو هم دعوتیده بودن ...
خلاصه نشستیم ... همینطوری هی گذشت و گذشت .. دیدم هیچ کس صحبت نمی کنه ... بعد نه اینکه از همه جوون تر بودم کسی نبود حرف بزنم باهاش .. حوصلم سر رفت .. دو سه دفعه اومدم بهم بریزم ولی نشد .. آخه هی قیافه ها رو نگاه می کردم و افکار پلید میزد به سرم بعد خندم می گرفت .. ضایع بود دیگه مثل خل ها ... دفعه اول بعد از کلی سکوت اومدم بگم برای سلامتی عزیز از دست رفته بلند صلوات بفرست ! .. دیدم یه مشت پیر و پاتال همه غرغرشون در میاد ! ... دفعه ی دوم شربت و اینا رو دادن من تعارف کنم ... داشتم به این فکر می کردم که با سینی اش خالی کنم روی داماد ! .. وای چه حالی میدادا !!  ... یه پیر مرده بود هیچی نمی خورد .. هر چی آوردم گفت نمی خورم .. گلو درد دارم و اینا ... بعد شیرینی که آوردم .. گفتم شیرینی رو به زور بکنم تو دهنش بگم بخور ... دیدم همینجوری یارو سکته ای هست .. میفته میمیره گرفتار میشم ! .... ولی در کل پایه نداشتم .. اگه یکی پایه بود همه ی این اتفاقات میفتاد حتما !
من که کلا با تریپ مهمونیه پیر و پاتال بازی حال نمی کنم ! .. باید یه 10 - 15 نفر باشن آدم بزنه تو سر و کله ی هم .... خلاصه گذشت ...
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
آقا یکی از این فامیلهای دور ما هست .. خوب !؟ (خدا از این آدما فامیلتون نکنه !)
بعد هر وقت منو می بینه شروع می کنه هر چی حوادث سقوط هواپیما و از این چرندیات که تو اخبار می گن رو برای من می تعریفه ... یه آدم سیریشیه که نگو .. هر چی محلش نمیذارم هم انگار نه انگار .. حالا یارو 60 سالشه ها ...
مثلا تو همون بله بری ! همه دارن میوه می خورن خرفت هی به من میگه برو یه چیز بیار آشغال ها رو جمع کن ! ... می خواستم بهش بگم آشغال جمع کن پدرته ! ... گفتم بابا دارن می خورن یعنی چی این حرف ... سیریش انقدر گفت آخر بعد از 1 ساعت رفتم یه سینی آوردم انداختم جلوش ! خودش جمع کنه .. دیگه بعدش خفید ! ... (=خفه شد!)
 
خیلی از آدم های بی فرهنگ بدم میاد .... !
متنفـــــــــــــــــــــــــرم (به همین غلظت)


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 01:14 ب.ظ

مغز متفکر (17)


بالا