X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1383

بده در راه خدا

آخی .. نازی !

تقریباً هر روز از روی یه پل عابر پیاده رد میشی .... یه پل با عرض تقریبا 1 متر  ...
همیشه هم حدود یک یا دو تا کارمند زحمتکش از صنف گداها ! بالای پل در حال خدمت به خلق الله هستن ... البته هدفشون راهنمایی کردن عابرین و هدایت عبور و مرور روی پل هست ....
خلاصه ...
بعضی وقتا مثل امروز شلوغ میشد ... در حال رد شدن ... تعداد آدم های روی پل زیاد هست ... انقدر که فاصله ی بینشون شاید کمتر از یک وجب میشد ... منم توی همین شبه صف ! داشتم میرفتم .. خیلی آروم حرکت نمی کردن ... ولی خوب با سرعت نجومی من چندان سازگار نبودن .... منم مثل همیشه اصلاً تحمل نکردم و سرعت رو زیاد کردم و بعد از چند تا لایی کشیدن یهو حس کردم که پامو گذاشتم رو ساق پای یدونه از این گداها و رد شدم ....
با اون شلوغی هیچ کسی جلوی پاش رو نمی دید ، خوب منم مثل همه ....
بعد منو میگی .. ! .. دیدم خیلی ضایع شد انگار ... بد جوری به اعصابم فشار آورد ! وجدانم درد گرفت ... هنوز قم سوم رو دور نشده بودم ... برگشتم که ازش عذرخواهی کنم ... از وسط اون جمعیت برگشتم .. همه رو زدم کنار ... یکم نگاه کردم ...

می دونید چی شد ؟
دیدم یه تیکه ابر اونجا افتاده ... یکمی از اون نرم و یکمی هم سفت بود ... که وقتی پا روش گذاشتم این حس رو القا کرد که یه ساق پا زیر پام بوده ....
دیدم انگار 2 برابر ضایع شد !
بیخیال شدم .. یکمی که رفتم دیدم گداهه ! جلو تر نشسته ....
 
حالا به نظر شما چنین گدایی حقش نیست که جفت پا بپری روی ساق پاش ؟!!!
خوب مگه مرض داره سر جاش نمیشینه ؟!
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
این پل که گفتم بازم ماجرا داره ....
یه دفعه داشتم با یکی از بروبچز میامدم پایین .. دوستم جلو بود و من عقب .... یدفه یه نفر 2 تا دستش رو گذاشت روی کتفم ....
بعد این عضله های کنار گردم رو فشار داد .. هر دو طرف رو ... من فکر کردم یکی از دوستامه حتما .... یکی دو تا پله اومدم پایین تر .. دیدم انگار بیخیال نمیشه ... داشت گردنم کنده میشد .. چقدر فشار داد ....
برگشتم نگاه کنم ببینم کیه ... دیدم یه پسره بود لباس نظامی پوشیده بود .. از این شیک و پیک ها ! نه از این آش خور ها ! ... ولی اصلا آشنا نبود ....
گفت ببخشید .. یه لحظه یهو سرم گیج رفت ! ...
گفتم خواهش می کنم ...
اینجا دیگه پله آخر بود ... پسره هم یه کله از من کوتاه تر بود ....
بعدا که داشتم فکر می کردم دیدم این یارو سرش گیج رفته بود داشت منو می کشت .. اگه حالش بدتر میشد چیکار میکرد ...
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
من یه چیزی میگم ولی به اهالی محترم کرج بر نخوره ها !!!
 
آقا خیلی ضایعید !
 
می دونید تلویزیون چی می گفت ؟
می گفت : به گزارش آتش نشانی کرج ، 98 درصد تماس هایی که به آتش نشانی میشه ، مزاحمت تلفنی هست.
چرا خوب ؟!
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
این آجیله مشکل گشاد هست .. خوب ؟!!! ..
خیلی باحاله !
این جریانش چطوریاست ؟!
کدومشو باید بیشتر بخوری تا مشکل حل شه ؟!
من مشکلی ندارم ... ولی فکر کنم این توت و پسته با فندقش برام مفید تر باشه !


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 11:22 ب.ظ

مغز متفکر (17)


بالا