X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


شنبه 21 آذر‌ماه سال 1383

دیگه نمی تونم ......

به کدامین سو ؟

روز امتحانه ... زنگ تفریح !! رو با عجله سپری می کنی و تقریباً به هیچ کدوم از کارهایی که می خواستی نمی رسی چون اصلاً نمیری دنبالش !! ...  میری توی کلاس ... برگه های امتحان رو دادن .. کلاً 1 سوال هست ... ولی انگار 1 کتاب جوابشه .......... حالا یه ربع نیم ساعتی از امتحان هم گذشته ! ... ولی تو نمی تونی بنویسی ... یه نگاه به چپ ، یه نگاه به راست .. همه دارن مثل تراکتور !! می نویسن ... مخ ات دیگه کار نمی کنه ... نمی تونی جواب بدی ... اعصابت به هم ریخته هست ... گذشته ها یکی یکی از جلوی چشمات رد میشه .. دنیا دور سرت می چرخه ... دیگه حالت از همه چیز به هم می خوره ... دنیا برات بی معنیه .. دیگه شدی یه تخته سنگ ... دنیا پیش چشمات رنگ باخته ... همه چیز رو یه رنگ دیگه می بینی ... رنگ خاکستری ... نــــــه ... خیلی خاص بود ... رنگ نفرت می بینی ... رنگ زرد ... دیگه دلت نمی خواد اونجا بمونی ... می خوای اون فضا رو خیلی زود ترک کنی ... امتحان برات زجرآور شده ... خیلی به خودت فشار میاری که منصرف بشی و بیرون نری ... آخه پس نمره ی امتحان چی ؟ ... اگه الان برم یعنی صفر .. یعنی هیچ .. یعنی یه ترم دیگه ... با خودت کلنجار میری ... خودت رو سر جات محکم فشار میدی که فکر رفتن به سرت نزنه ... فکرش از سرت خارج نمیشه ... یعنی واقعاً میشه ؟ ... هر چی می گذره اوضاع بدتر میشه ... یه درد خاصی رو توی وجودت حس می کنی ... حتی نمی تونی سرت رو بذاری روی برگه که هیچ چیز رو نبینی ... چون توی اون لحظه اون کاغذ ها رو نمی تونی تحمل کنی ... وقتی خم میشی روش یجورایی فکر می کنی داری منفجر میشی ... حالا دیگه نیم ساعت به آخر امتحان مونده ... تحمل اون یک ساعت و نیم کلی برات سخت بوده ... ولی دیگه طاقت نمیاری ... دیگه به آخر خط میرسی ... هرچی تا اون موقع نوشتی بسه .. اصلاً گور پدر امتحان و درس ... از جات بلند میشی ... اصلاً نمی فهمی داری چیکار می کنی ... برگه رو میندازی روی میز استاد ... با چشمایی که به زور از لابلای پلک هات بیرون رو می بینه یه نگاه پر از خشم و مفهوم به استاد می کنی ... کوله ات رو میندازی پشتت و سریع از کلاس خارج میشی ... حالا دیگه آزادی ... آزاد تر از آزاد .... با اینکه چپ و راستت رو قاطی کردی ولی بعد از یکمی دقت حس می کنی که انتهای راهرو داره انتظار تو رو می کشه ... دیگه وقتشه ... یه راست میری طرفش ..... خیلی سعی می کنی خودتو کنترل کنی و تمام اون استرس رو کم کم بیرون بریزی !! ... بعد از 3 دقیقه یه نفس عمیع می کشی ... حالا احساس می کنی می تونی پرواز کنی .. رنگ دنیا عوض شده ... دیگه راحت شدی ... دیگه خالی شدی ... میای بیرون و دستات رو می شوری !! ... و اینجاست که قدر wc رو می دونی و به خودت قول میدی از این به بعد قبل از امتحان یه سری بری پیشش !!


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 08:00 ب.ظ

مغز متفکر (7)


بالا