X
تبلیغات
رایتل

مخاطب نداریم

لطفاً پارک نفرمائید

حتی شما دوست عزیز

(’’’’\___ چــشـم تو چــشـم ___/’’’’)

 

 


دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1383

نسبی پیچیده !

الان کی بر عکسه ؟

حالا منم اینجا
واسه دل تنگم
توی کوچه های شهر می خونم
 
این گوشه ی دنیا
یاد تو هستم و
مثل شمع نیمه جون می مونم
 
یا بار سفر را بردار
یا که بی تو بی نشون می مونم
 
چه خبر از اون ، آدمای بی نشون
که نیمه ی شبها ، واسه دلشون
توی کوچه های شهر می خوندند
 
تو عالم مستی
بغضو می شکوندن و
قصه ی وفا رو می خوندن
 
تسکین دلم باش ای یار
تو که توی دل من جا داری
من آینه ی بیدارم
تو سایه روشن این بیداری
حرفی بزن ای سنگ صبور
که تیرگی رو ازم برداری
 
من از تو جدا بودم
من بودم و ما بودم
که مونس دل تنهای من
اشک شد ، فغان شد
تو شبای مثل یلدای من
 
ای کاش خبری داشتی
ای کاش سخنی داشتی
که مونس دل تنهای من
اشک شد ، فغان شد
تو شبای مثل یلدای من
 
کاشکی بی خبر ، یه روزی برام
جاده ها رو پشت سر میذاشتی
غمو از دلم بر می داشتی
 
چه خبر از اون ، آدمای بی نشون
که نیمه ی شبها ، واسه دلشون
توی کوچه های شهر می خوندند
 
باور من اینه که همه چیز تو دنیا نسبی هست .... بدون استثناء ... هر چیزی رو که بفکری بهش ...
دید آدما نسبت به یه موضوع .. طرز تفکر و ارزشی که براش قائل میشن .... حالا بعداً کلاً می سخنم دربارش !
می دونی نمونه ی بارزش چیه ؟
خودت می دونی برای من با ارزش ترین . چی یا کی بوده و هست  .. خودت بودی
ولی تو خودت رو اینطوری نمی حسی یا شاید نمی خوای اینطوری باشه ... این دو تا تناقضی با هم ندارن ... ما هر دو داریم در مورد یه نفر می نظریم ... و هر کسی از دید خودش به قضیه نگاه می کنه ...
شاید به قله ی هرم نرسیده باشم ... اما ترجیح میدم هرم من با همون قله بمونه تا اینکه سعی کنم قله رو خراب کنم و یه قله ی جدید براش بسازم ... حتی حالا که برای همیشه توی محدوده ی دامنه ی هرم به بالا ، ممنوع الورود شدم ... ترجیح میدم هرم بدون قله رو بسازم تا اینکه .......
خط قرمزی که کشیده شده رو لزومی نداره پاکش کنم .. توی همون دایره میشه رو به بالا حرکت کرد ... من که با خودم قول و قراری گذاشتم تکلیفم معلومه ... پس دیگه به چی باید فکر کنم ؟ ... جاش روی دستم مونده ...
قصه ای که تا آخر خونده شده رو با شخصیت جدید نمیشه دوباره خوند ... همه ی جذابیتش همون شخصیت اصلی داستان هست .. نه ؟ ... اون کتاب قصه برام یادگاری می مونه ... تا همیشه ...
من هم دیگه قصه نمی نویسم ......
 
کلی حرف هست ...... گفته میشه بالاخره .........
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
هر وقت قرار می ذاریم که بریم کوه ... که مثلاً اون موقع که پشه ها هم خوابن باید بیدار شی ...
یا قرار میذاریم با یه سری از بچه ها یه جا جمع بشیم ... که شاید همه همیدیگه رو نشناسن ...
و ........
شب ساعت 2 می خوابی ... ساعت 5 عرعر ساعت در میاد ... با چشمای بسته بلند می شی و لباس می پوشی و آماده می شی ....
میری جایی که با 2 نفر قرار گذاشتی که بیان تا با هم برید .... بهتره اونجا توقف نکنی ... چون طبق روال عادی برنامه هیچ کس نمیاد ... علیرغم تمام تاکیدها مبنی بر نکاشتن شما سر قرار ...
تنها میری .... سر ساعت میرسی ...
2 حالت پیش میاد ...
یا طبق روال عادی برنامه بازم هیچ کس نمیاد و شبیه یک میخ کج به خونه برمی گردی ....
یا بازم طبق همون روال 10 نفر میان ولی با این تفاوت که برنامه بهم می خوره .. چون چند نفر نیومدن .. یا چند تا مشکل ساده ... بازهم کمثل المیخ به سمت خونه روانه میشی ...
کم کم عادتم شد ! ...
اینکه روز تعطیل صبح زود بلند شی و بری و برگردی خونه و توضیح بدی که چرا زود اومدی .........
 
اینم از دوست رسیده دیگه .. هر چه رسد از دوست ، نیکو کیه ؟
 
دنیا نسبیه ... منم نسبتاً پیچوندنی !


+ نوشته شده توسط مهندس در ساعت 09:56 ق.ظ

مغز متفکر (14)


بالا